هميشه با من بود هر لحظه هر دم وباز دمي که مي کشيدم کنارم بود
انگار همزادي که نبودش آزارم مي داد .
بودش هم مثل عذاب بود.
چاره اي نداشتم ,نه توان فراري بود ونه تاب تحمل .
اولين بار , زياد هم مطمئن نيستم ولي گمان مي کنم لحظه ولادت بود
که با من همراه شد .
شايد قبل از آنهم بوده .
ولي آن لحظه را مطمئنم که کنارم بوده .(معمولا در هر تغيير موقعيتي برايم اظهار وجودمي کند)
وقتي يک سالي گذشت با اولين قدمهايم همگام بود .
در هنگام حرف زدن وگفتن اولين کلام هم بود .
وقتي پا به مدرسه گذاشتم ,
وقتي اولين امتحان را دادم ,
وقتي اولين کارنامه ام را گرفتم هميشه بود .
هنگام کنکور قوي تر خودش را نشان داد.
اولين باري هم که وارد محيط کار شدم با من همراه بود, ولي با رنگ وبويي ديگر .
اين بار که به او مي نگرم با شکل وشمايلي ديگر خود نمايي مي کند .
تنهايي و تنها ماندن را مدام به رخم مي کشد .
ترسي که از لحظه تولد با من متولد شده بود حالا قالب عوض کرده .
قصد جدا شدن از من را هم ندارد گويي تا واپسين دم همراه وهمرازم خواهد بود .
همراهي که دمادم نقصانهايم را به رخم مي کشد,
گويي از آنها لذت مي برد چنانکه بدون آنها وجود او هم معنايي ندارد .
مي دانم که تا هستم هست انگار وجودمان در هم تنيده شده .
باز هم خواهد آمد
شايد اين بار با عاقد وخنچه .
بعد هم با ترس از گذشته هايي که قرار است پنهان شود وآينده اي که مختوم به سکوت و پذيرش محض است .
وروزها و روزها در کنارم خواهدماند .
شايد روزهايي که حتي ديگر نامت را هم فراموش کرده باشم .
روزهايي که او بازهم بهانه هاي گوناگوني خواهد داشت براي با من بودن .
نمي دانم تا چه زماني هست .
شايد با کفن وشهادتين وتلقين براي هميشه ترکم کند و شايد ...


