تا از یادم ببری .
حتی دیگر در دفتر خاطراتت هم نامی از من نبردی.
چه به یک باره در سرزمین سوت وکور دلت غریب شدم و جایی نرفتم.
چه دعوتنامه ها چه عاشقانه ها که نفرستادی .
به وعدهء سلطنت وارد حریمت شدم یادت هست؟
ندای هل من ناصرم را خدا هم شنید .
تشنه ام تشنه ... از بس که در دلت آب از آب تکان نخورد .
بوی آشنایی می دهد این خاک .
نینوای من اینجاست .
صحرای خشک وبی احساس دل تو .
خرسندی ؟
یکه سوارت قلع و قمع شد ؟
پیکر بی جانم این روزها در مقابل سوزش آفتاب .
نه آشنایی که درد و دل کنم .
نه درد آشنایی که نگفته بفهمد .
نه همدمی که بر شانه اش سر گذارم .
نه پیغام رسانی که خبر ویرانیم را برای اهلم ببرد .
عیبی ندارد ...اینجا ...دل تو ... قتلگاه من ...روزی زیارتگاه خواهد شد .
من که می دانم .
تو خودت هم خواهی آمد و پارچه سبز بر پنجره فولادم گره خواهی زد .
نگفته قبول .
از خاک تربتم واشک چشمتان برای معشوق بدهید دلش به رحم می آید .
گرهء بختتان باز حاجتتان روا ...
خوش آمدید .


