خسته تر از آن بود که به آسمان نگاه کند زميني بود و بر روي زمين در جستجوي قطره اي آب .
بارها بخت خود را آزموده بود با تمام اشتياق ريشه هايش را در زمين فرو مي برد بلکه سفره اي زير زميني سيرابش کند مي دانست که اگر در اعماق اين مادر پير چيزي بود پيش از اين ديگران آن را در رگ و پيشان فرو داده بودند .
آنقدر نااميد بود که ديگر به سبزي برگهايش هم اهميتي نمي داد . ميس دانست که دير يا زود او هم در گرماي کوير تمام وجودش خواهد سوخت .شوق جوانه زدن و گل دادن در دلش سو خته بود مي دانست که هيچ گاه زيبايي گل هايش نمي تواند آسمان کوير را رنگ آميزي کند انگار در دلش همه آرزو ها سو خته بود .
کم کم قامت رعنا و زيبايش را بر روي زمين نهاد ديگر توان مبارزه با جان سختي چون زمين را نداشت برگهايش را بر خاک نهاد و به آسمان نگاه کرد . انگار نخستين باري بود که اينگونه به او مي نگريست . گويي جوانه هايي از اميد در دلش زنده شد . احساس کرد که اوهم دردش را مي داند ولي نمي خواسته او را از مبارزه با زمين باز دارد . شايد اگر زودتر از اين مي باريد پس زده مي شد . يا اينکه شانس يافتن قناتي دائم را از او گرفته بود .
انگار او هم مدتها انتظار مي کشيده تا اين ساقه ظريف و شکننده رز به او نگاهي متفاوت کند .حالا مطمئن بود که حيات رز وابسته به اشکهاي اوست .هنوز ساقه جوان و مغرور لب باز نکرده بود که آسمان قطرات اشکش را نثاربرگهاي گرما زدهء اين موجود زميني کرد .
ديگر اميدش براي هميشه از زمين بريده شده بود و چشم به آسمان داشت...


