تبليغاتX
زندگی جذاب ودوست داشتنی من :: زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست// هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
زندگی جذاب ودوست داشتنی من
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست// هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
یلدا
پنجشنبه سی ام آذر 1385

 

 

ماه دلداده مهر است و اين هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر مي آيد. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آميزد، اما هميشه در خواب مي ماند و روز فرا مي رسد که ماه را در آن راهي نيست. سرانجام ماه تدبيري مي انديشد و ستاره اي را اجير مي کند، ستاره اي که اگر به آسمان نگاه کني هميشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نيمه شبي ستاره، ماه را بيدار مي کند و خبر نزديک شدن خورشيد را به او مي دهد. ماه به استقبال مهر مي رود و راز دل مي گويد و دلبري مي کند و مهر را از رفتن باز مي دارد. در چنين زماني است که خورشيد و ماه کار خود را فراموش مي کنند و عاشقي پيشه مي کنند و مهر دير بر مي آيد و اين شب، «يلدا» نام مي گيرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها يک شب به ديدار يکديگر مي رسند و هر سال را فقط يک شب بلند و سياه وطولاني است که همانا شب يلداست.

 

 

 



 

عمرتون 100 شب يلدا , دلتون قد يک دريا

توي اين شباي سرما يادتون هميشه با ما

 

 

+ نویسنده: آرام ساعت: 13:37
مشق عشق 2
شنبه هجدهم آذر 1385

 

هميشه با من بود هر لحظه هر دم وباز دمي که مي کشيدم کنارم بود

  انگار همزادي که نبودش آزارم مي داد .

  بودش هم مثل عذاب بود.

  چاره اي نداشتم ,نه توان فراري بود ونه تاب تحمل .

  اولين بار , زياد هم مطمئن نيستم ولي گمان مي کنم لحظه ولادت بود

  که  با من همراه شد .

  شايد قبل از آنهم بوده .

  ولي آن لحظه را مطمئنم که کنارم بوده .(معمولا در هر تغيير موقعيتي برايم        اظهار وجودمي کند)

  وقتي يک سالي گذشت با اولين قدمهايم همگام بود .

  در هنگام حرف زدن وگفتن اولين کلام هم بود .

  وقتي پا به مدرسه گذاشتم ,

  وقتي اولين امتحان را دادم ,

  وقتي اولين کارنامه ام را گرفتم هميشه بود .

  هنگام کنکور قوي تر خودش را نشان داد.

  اولين باري هم که وارد محيط کار شدم با من همراه بود, ولي با رنگ وبويي      ديگر .

  اين بار که به او مي نگرم با شکل وشمايلي ديگر خود نمايي مي کند .

  تنهايي و تنها ماندن را مدام به رخم مي کشد .

 ترسي که از لحظه تولد با من متولد شده بود  حالا قالب عوض کرده .

  قصد جدا شدن از من را هم ندارد گويي تا واپسين دم همراه وهمرازم خواهد بود .

  همراهي که دمادم نقصانهايم را به رخم مي کشد,

  گويي از آنها لذت مي برد چنانکه بدون آنها وجود او هم معنايي ندارد .

  مي دانم که تا هستم هست انگار وجودمان در هم تنيده شده .

  باز هم خواهد آمد

  شايد اين بار با عاقد وخنچه .

  بعد هم با ترس از گذشته هايي که قرار است پنهان شود وآينده اي که مختوم به  سکوت و پذيرش محض است .

  وروزها و روزها در کنارم خواهدماند .

  شايد روزهايي که حتي ديگر نامت را هم فراموش کرده باشم .

  روزهايي که او بازهم بهانه هاي گوناگوني خواهد داشت براي با من بودن .

  نمي دانم تا  چه زماني هست .

  شايد  با کفن وشهادتين وتلقين براي هميشه ترکم کند و شايد ...

+ نویسنده: آرام ساعت: 21:25
مشق عشق 1
دوشنبه سیزدهم آذر 1385

 

 

  تا از یادم ببری .

  حتی دیگر در دفتر خاطراتت هم نامی از من نبردی.

  چه به یک باره در سرزمین سوت وکور دلت غریب شدم و جایی نرفتم.

  چه دعوتنامه ها چه عاشقانه ها که نفرستادی .

  به وعدهء سلطنت وارد حریمت شدم یادت هست؟

  ندای هل من ناصرم را خدا هم شنید .

  تشنه ام تشنه ... از بس که در دلت آب از آب تکان نخورد .

  بوی آشنایی می دهد این خاک .

  نینوای من اینجاست .

  صحرای خشک وبی احساس دل تو .

  خرسندی ؟

  یکه سوارت قلع و قمع شد ؟

  پیکر بی جانم این روزها در مقابل سوزش آفتاب .

  نه آشنایی که درد و دل کنم .

  نه درد آشنایی که نگفته بفهمد .

  نه  همدمی که بر شانه اش سر گذارم .

  نه پیغام رسانی که خبر ویرانیم را برای اهلم ببرد .

  عیبی ندارد ...اینجا ...دل تو ... قتلگاه من ...روزی زیارتگاه خواهد شد .

  من که می دانم .

  تو خودت هم خواهی آمد و پارچه سبز بر پنجره فولادم گره خواهی زد .

  نگفته قبول .

  از خاک تربتم واشک چشمتان برای معشوق بدهید دلش به رحم می آید .

  گرهء بختتان باز حاجتتان روا ...

                                            خوش آمدید .

 

 

 

+ نویسنده: آرام ساعت: 18:9
روزهای روشن
شنبه یازدهم آذر 1385

 

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق يک جوشش کور است و پيوندى ازسر نابينايى. اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و از روى بصيرت روشن و زلال .

 

عشق، بيشتر ازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .

 

عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود و داراى صفات و حالات و مظاهر مشترکى است، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هرکدام رنگى و ارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى،‌ دوست داشتنى هست .

 

عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان و مزاج زندگى مى کند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستي نيست …

 

عشق، درهر رنگى و سطحي ، با زيبايى محسوس ،‌ در نهان يا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاور مى گويد : شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنيد! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح که زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر مي بيند .

 

عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.

 


 

دکتر علي شريعتي

بازگشت . کوير

 

 

+ نویسنده: آرام ساعت: 19:49
روزهای خاکستری
دوشنبه ششم آذر 1385

راستي اين روزها عجيب ايمان آورده ام به آن پيکر تراشي که آن بت را دروجودم بنا نهاده,که با هزاران طوفان نوح هم از جا کنده که هيچ,  متزلزل هم نمي شود . انگار اين بنا هر روز وبا هر لرزه اي مستحکم تر مي شود .مي گويند قلب تنها بنايي است که اگر بلرزد مقاومتش بيشتر مي شود.

 در سکوتم ولي واي بر سکوتي که تو آن را اشتباه بخواني. اين روزهارا به اميد لحظه اي با تو بودن, شوکران  سکوت راجرعه جرعه سرمي کشم تا فرمان فرياد زدن بدهي. من فقط فرياد زدن مي خواهم وشايد ...

ديگربهانه اي براي بودن ندارم وتواني براي کشيدن جسم خسته ام وروح سرگردان ونا اميدم.

باور کن در روزهايی که گذشت بخشيدن را به نخ کشيدم صبر را خجالت دادم وديگر نه به باد ونه حتی به نیلوفران روی مرداب اعتقادی ندارم.

کاش مي دانستي که اميد آ خرين چيزي است که  يک انسان درد کشيده دارد ونبايد از او گرفت.

 تمام روزهاي نااميدي را لحظه  به لحظه صرف مي کنم .

چه بگويم که دوريت برايم آزمون تلخ زنده به گوريست.    

***

خدا نکند که روزي بگوييم :

 عشق شاپرکي بود از بهشت که بر شانه هامان نشست وما آن را پرانديم .

ماهي طلايي بود آمده از دريا که ما آن رادرخاک سوزنده کوير کشتيمش .

ستاره اي آبي در دل شبهاي بي فروغ که ما با دست خود سوزاندِيمش.

 

+ نویسنده: آرام ساعت: 21:38