توی یک قدم تا خورشید هم این رو گذاشته بودم می دونم .نگید تکراریه آخه دوباره همون حال وهوا رو دارم .
اول بهار بود .شاخه هاي بيد مجنون آن چنان گيسويشان را پزيشان کرده بودند که هر بيننده اي آرزو مي کرد دست در جذبه اين گيسو ي پريشان فرو برد .سبزه زار چنان زمين را مفروش کرده بود که لاله وشقايق هر لحظه آرزوي مرگ مي کردند تا زودتر به وصال چمن برسند .آسمان از فاصله اي که بين خودش و اين تابلو جذاب بود مدام اشک مي ريخت وهر قطره اشکش آن را جذابتر وشفافتر مي کرد .همه شاد وسرخوش سر شار از طبيعت بودند .کلاغ وگنجشک ، قمري وباز ، کبوتر وپرستو همه سرخوش وشاد نغمه زندگي مي خواندند.
در اين ميان ناله هاي بلبل دل همه را به درد مي آورد.
انگار نمي خواست بگذارد سمفوني زندگي در شريان اين پرده هفتاد رنگ جاري باشد.
درد بلبل درد شکستن بود.
همه مي دانستند که او درپاييز ، آن زمان که مرغ عشق تنها به دنبال جفتش مي گشت تنها همراهش شد . همه جا سايه وار دنبالش بود . کم کم سنگ صبورش شد . روزي که سنگ به بال مرغ عشق خورده بود اين بلبل بود که تيمارش مي کرد وبا قطرات اشکش بال او را شستشو مي داد .
همه مي دانستند که بلبل جفت مرغ عشق نيست ، اما کسي نمي خواست اين حقيقت را جلو ديده بلبل عريان کند .بلبل براي او فقط يک دوست وهمراه بود . فقط همين ...
اول زمستان که همه جا به پاکي و سفيدي زلفهاي نه نه سرما شده بود، نا گهان جيغهاي يک گنجشک شلوغ وپر سر وصدا قلب مرغ عشق را لرزاند ديگر در گوش او صداي هيچ بلبلي به زيبايي صوت گنجشک نبود . زيبا ترين تابلو هستي بال وپر گنجشک بود . ديگر نمي خواست به چهچه زدن بلبل گوش کند ديگر فلسفه خواني هاي بلبل برايش جذبه اي نداشت.از آن روز هر لحظه آواز هاي بلبل هر چه بيشتر به ناله وفغان بدل مي شد. هرچه گنجشک شاد تر مي خواندبلبل افسرده تر مي شد ومرغ عشق از نگاه به اطرافيان شرمنده تر .
بلبل در پيدا ونهان اشک مي ريخت وهمه وهمه از عقاب وباز تا کلاغ وکبک مي خواستند مرغ عشق را برگردانند ولي دنيا ي پيش روي او زيباتر از گذشته اي بود که ديگر در نظرش کمرنگ شده بود .در پيش چشمش آبرويش چون آب رفته، رفته بود و ديگر بر نمي گشت و همه اينها را هم از چشم بلبل مي ديد.
گنجشک مي ترسيد بلبل بر گردد همين شد که ديگر يک لحظه هم مرغ عشق را تنها نگذاشت . ولي بلبل ديگر تحمل ديدن آن دو را با هم نداشت ، همين شد که وقتي بهار رسيدبلبل خزان زده ماند و کم کم به درون خود فرو رفت .
کبوتر چند بار به دنبالش رفت سا عتها کنار جوي آب به زمزمه هاي دلتنگي او گوش دادولي او در حال وهواي خود بود انگار هيچ کس را نمي ديد وهيچ حرفي را نمي شنيد.
وقتي پرستوها باز گشتند هيچکدام بلبل را نشناختند گو يي چند سال از عمرش را در آن روزها جا گذاشته بود .
مرغ عشق هم آرام آرام خود را از نگاه پرسشگر ديگران پنهان مي کرد .مي ترسيد که در داد گاه جامعه تنها مقصر او باشد . اگرچه همه مي دانستند که او مقصر مطلق نبوده .
قمري وهد هد هم مقصر بودند آنها هيچوقت به بلبل نگفتند که تو گرچه همراه امروزش هستي ولي همراز فردايش کس ديگريست .
باز وعقاب وکبوتر هم بي تقصير نبودند انها اين حيقت را به روي مرغ عشق نياوردند که گرچه سکوت براي تو معنايي ندارد ولي براي بلبل به معناي رضايت است .
همه مقصر بودند ، همه کساني که آن روزها بي هيچ حرفي از کنار آن دو مي گذشتند ولي حالا ديگر نمي توانستند بي تفاوت باشند ...تا اينکه در روز جشن ميوه دادن درخت گيلاس پرنده ها ديدند که بلبل ديگر در بين آنها نيست .
او به باغي رفته بود که خزان وبهارش يکي بود . جايي که ساکنانش فقط کفتارها بودند و بلبل طعمه يک روز يکي از انها بود ...

